دختری به کوروش کبیرگفت:من عاشقت شدم
کوروش گفت:لیاقت تو برادرم است که ازمن خوشگل تر و زیباتره و پشت سرشما ایستاده.
دخترک برگشت ولی کسی نبود
کوروش گفت:اگه عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمیکردی..

روزی دختر وپسرعاشقی کنارساحل باهم نشسته بودن
پسره گفت:بیاباهم آرزوکنیم بعدش چشماشو بست وگفت ای کاش تاآخردنیا عاشق هم بمونیم بعدرو به دختره کردو گفت توهم آرزوتو بکن..
دختره بابی میلی آرزو کرد وگفت کی این دنیا تموم میشه...
وقتی چشماشوبازکردفقط حباب روی آب دریارو دید ودیگه پسره کنارش نبود..
خُـدایْا زیْرِ قـُولـَتـْ زَدیـْـ؟؟؟؟؟؟؟
گُـفـْتـیـْ حـَقـِ اِنـتِـخـابـْ دارَِمـْ
پـَسـْ چـِرا اِنـتـِخـابَـمـْ
دَر آغـوشـِ دیـگـَریـسـتـْ....!!!!!!
کلاغ .........پَــــــــــــــــــــــــر
گنجشک ... پَــــــــــــــــــــــر
پرستو ... پَــــــــــــــــــــــــــــــر
لبخند میزنم و به خودم میگم: دختر، باید یاد بگیری
بعضی آدمها ... پَــــــــــــــــــــــــــــــر
یادو خاطراتشونم.......پَـــــــــــــــــــــــــــر
حكايت رفاقت من با تو ، حكايت " قهوه" ايست
كه امروز به ياد تو تلخ تلخ نوشيدم.
كه با هر جرعه بسيار انديشيدم ،
كه اين طعم را دوست دارم يا نه ؟!
و آنقدر گير كردم بين دوست داشتن يا نداشتن
كه انتظار تمام شدنش را نداشتم!
و تمام كه شد فهميدم باز هم قهوه مي خواهم !
حتي تلخ تلخ!!!!
دانشجویی به استادش گفت :
استاد ! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم !
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت : آیا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم …
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید !
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست."
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ."
گنجشک گفت: " لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند .
خدا گفت: " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. "

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسیار بلا ها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی . "
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد
_____****__________**** _______
___***____***____***__ *** ____
__***________****_______***____
_***__________**_________***___
_***_____________________***___
_***_____________ _______***___
__***___________________***____
___***_________________***_____
____***_____LOVE_____***______
______***___________***________
________***_______***__________
__________***___***____________
____________*****______________
_____________***_______________
از دست دادمت ، به راحتی یک نفس ، به آسانی یک پلک ، سخت ست ؛ ولی انگار باید بگویم خداحافظ .ای تمام آن چه دارای ام بودی در این روزگار سخت ، خداحافظ . برایت زیباترین روزها و بی دغدغه ترین لحظات را آرزومندم . امیدوارم لیاقتت را داشته باشد آن که اکنون دستان گرم تو را در دست دارد . خداحافظ ای خاطره ی ماندگار و سنگی در ذهن مشوش و یخی من . دلم نمی آید تمام کنم ، ولی مگر می شود تا آخر دنیا نوشت و گفت ، وقتی خوانده نمی شوی و شنیده نمی گردی / خدا حافظ تمام خاطره های قشنگ روزهای ساده گی